دلم را ببر...
◷
تاریخ انتشار: 1402/1/6 | ساعت: 21:03
لطفا دلم را ببر!برش دار ببر زیرِ بیدِ مجنون!روی رنگین کمان،دلم را ببر به اوجِ فیروزه ای آغوشت!دل بردن که سخت نیست!کافی ست؛وقتی پشتِ شیشه ی بخارگرفته نشستم؛و به شکل یک قلب تمیزش کردم،که راه رفتنت را ببینم؛برایم دست تکان بدهی،به همین سادگی!لطفا زودتر دلم را ببر... Adblock test (Why?)
گفته بودم...
◷
تاریخ انتشار: 1402/1/6 | ساعت: 21:03
نگفته بودم ؟نگفته بودم دنیا بی رحم تر از آن استکه تو دوست داشتن را از امروز به فردا عقب بی اندازی ؟نگفته بودم قدر بودن هایمان را بدانیم! ؟گاهی دیر می شود برایِ گرفتنِ دستینشاندنِ بوسه ای از سر عشق؛ رویِ پیشانیِ اقبالی بلند ؟نگفته بودم گفته بودم جانم ..!!این دنیا به یک باره می بلعدویران می کندو تو به...
دلم تنگ است...
◷
تاریخ انتشار: 1402/1/6 | ساعت: 21:03
دلم تنگ است؛در واپسین روزهای زمستانیزیر آسمان پر از برف خدادر بالاترین نقطه این شهربه قدر خوردن یک استکان چای داغ بنشین کنارم . . !خدارا چه دیدی شاید عطر بهارنارنج این چای دم کشیده دلهایمان را بار دگر بهاری کرد دلم تنگ استبه وسعت سرمای جانسوزِآخرین شب های اسفندماهی به اندازه ی اندوهِ آب شدن برف هاو ...
همین سه خط...
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/29 | ساعت: 19:46
صبح بخیر، دیشب خوب خوابیدی؟ این را بگویی و بعد بیایی مقابلم بنشینی.همین سه خط اگر روزی اتفاق بیفتد برایم کافی ست. همین سه خط اتفاق بیفتد و بعد من برای همیشه بار و بندیلم را از این جهان جمع کنم و بروم. اصلا دوستت دارم را هم نگفتی، فدای سرت. اصلا دستهایم را هم نگرفتی ، فدای سرت. اصلا در آغوشت آرام هم ...
زنـــدگی...
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/7 | ساعت: 17:55
زندگی یعنی نگاهِ گل سرخ ...به تنِ تشنه این برکه ی آب ....زندگی یعنی تمنایِ نسیمِِ شب بو ....به تماشای گلِ غنچه ی خواب ....من درین قصه کجا بنشینم ....تو در این دلکده آیا ....فرصتِ خاطره خواندن داری ؟وقت تنگ است و زمان کوتاه است ...شبنمِ نرم ِ سحرگاهیِ صبح ...منتظر زمزمه ی چلچله هاست ...دست جنبان که س...
برف....
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/7 | ساعت: 17:55
برف هفت سالگی را بخاطر صدای پدر دوست داشتم که میگفت :"پاشو ببین چه برفی اومده"برف ده سالگی را بخاطر آدم برفیهایش،برف چهارده سالگی را بخاطر اخبار و تعطیلی هایش،برف هجده سالگی را درست یادم نیست در میان افکار یخ زده بود!برف بیست سالگی را به خاطر قدم زدنهای عاشقانه و رد پاهایم،امّا برف بیست و پنج سالگی ...
مثل رفتن...
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/7 | ساعت: 17:55
تو از اولش هم شبیه رفتن بودی...شبیه غروب بارانی یک جمعه ی پائیزی که صبحش مدرسه داشته باشم،شبیه سیزده به دری که روزِ بعدش شنبه است،شبیه روز تعطیلی که فردایش امتحان ریاضی دارم،شبیه آخرین روز تابستان که بعدش یکِ مهر باشد،بار و بندیلت همیشه آماده گوشه ی اتاق بود،نمی شد با خیالِ راحت دل خوش کنم به آمدنت....
دیـوانگی...
◷
تاریخ انتشار: 1401/4/6 | ساعت: 4:24
یه وقتائیم هستآدم دلش میخواد فرار ڪنه...نه از بقیه ، بلڪه از خودش !و هرچے ڪه مربوط به خودشه!میدونے ؟ نمیشه !واسه همینم هستڪه بعضیا دیوونه میشن...اینجورے دیگه میتونن خودشون نباشن...هیچڪسم به خنده ها و گریه هایبے دلیلشون گیر نمیده دیگه!دیوونگے یه وقتا خیلے قشنگه...مثل نارنجے موقع پائیزمثل بارون وسط بی...
آدم های ابدی...
◷
تاریخ انتشار: 1401/4/6 | ساعت: 4:24
بعضی از آدمها ابدیاند...ماندگارند،خواستنیاند...آرامش روح و دلخوشی زندگیاند...جنس نگاه و عطر نفسهایشان فرق میکند کلام و گفتارشان جور دیگریست.آدمهای ابدیدور و نزدیک بودنشان،آشنا و غریب بودنشان،حتی مجازی یا حقیقی بودنشان فرقی ندارد.مهم نیستسال و ماهی در کنارت باشند یا ساعت و ثانیهای...این آدمهابودنشان ...
دیووونگی...
◷
تاریخ انتشار: 1399/1/11 | ساعت: 5:11
مگه قراره چند روز دیگه زنده باشیم؟اصلا اگه همین فردا از ناکجا آباد یک سنگ خورد توی دلمون چی؟اگه عمرمون نبود به دنیا چی؟پس کی دیوونه باشیم؟پس کی قراره از ته دلمون بخندیمبرقصیم...پس کی بریم روی پل هوایی
دیوانه...
◷
تاریخ انتشار: 1398/11/28 | ساعت: 0:16
ده سال دیگر نه...بیست سال دیگر،روی پل عابر پیاده جلویت را میگیرم...رو در رو به تو میگویم:یادم تو را فراموش و بعد میروم ...!دخترت بالباس مدرسه از تو میپرسد مادر این که بود؟؟میگویی دیوانه بود دخترم ...د
نیا باران ....
◷
تاریخ انتشار: 1398/11/28 | ساعت: 0:16
نیا باران زمین جای قشنگی نیست من از اهل زمینم.خوب میدانم که این جا جمعه بازار است. و دیدم عشق را در بسته های زرد و کوچک نسیه میدادند. در اینجا قدر نشناسند مردم.شعر حافظ را به فال کولیان اندازه می گیرن
شعر طنز...
◷
تاریخ انتشار: 1398/11/28 | ساعت: 0:16
➕ گفت چطوری؟!منو میگیهول ورم داشتگفتم همونطوریهمونطوری دیووونه و لانتوریدورت میگردم تیزو موتوریاصن خمارتمخمارتم مثه علی سنتوری!گفت خمار؟گفتم دست رو دلم نذارفقط شالتو بده کنارگوشتو جلو بیارعاشقتمعاشق و
بعد از تو...
◷
تاریخ انتشار: 1398/11/28 | ساعت: 0:16
بعد از رفتن تو همه چى مثل قبلِروزا ميان و ميرن بعضى روزا بارون مياد و هوا خنك ميشهكافه ى دنج خيابون نادرى پر و خالى ميشه از آدماى مختلف كه يا حالشون خوبه يا بد هنوزم هر روز صبح ، پارك دم خونه پر ميشه
طعم بوسه...
◷
تاریخ انتشار: 1398/11/28 | ساعت: 0:16
داشت برایم شعر میخواندکه پریدم میان یکی از مصرع ها و گفتم:بوسه دارید؟ابروهایش را گره زد و با لبخند نگاهم کرد!تکرار کردم شما بوسه دارید!؟از آن بوسه ها که انتها ندارند!که دوستت دارم هایم رالابه لایش بچش
رفیق جان...
◷
تاریخ انتشار: 1398/11/28 | ساعت: 0:16
میگم رفیق جان، دوست جان، معشوق جان! تو بگو چرا همه میگذرن از ما؟!"...شبیه آخرین ایستگاه شدیم آخه! پر از خداحافظی... همیشه منتظر... "فروغ" میگه : "کسی می آید"پس چرا همه میرن؟! پس چرا هرکی میاد یه تیکه
خداحافظ...
◷
تاریخ انتشار: 1398/11/28 | ساعت: 0:16
روزی به دیدارم خواهی آمد که دیگر نمیشناسمتمن با پیراهنی سادهآشفته حالخیره به خالی دنیابا خودم غریبهبا دیگران غریبه تجایی نشستهام که نمیدانم کجاستتو چون همیشه با وقاربا تردید نگاهم میکنیشاخه گلی روی زانوانم میگذاریسری تکان میدهیو میروی ...من ...خیره به خالی دنیابه ناگهان، رفتنت را میشناسم خداحافظ اگر...
کودکی....
◷
تاریخ انتشار: 1398/11/28 | ساعت: 0:16
ما این روز ها دلمان تنگ است. خیلی تنگ، دلتنگ کودکیمان هستیم، صدای خندهامان هنگام گرگم به هوا بازی کردن.دلتنگ دعوا هایمان برسر اول نیمکت و آخر نیمکت نشستن، حالمان این روز ها اصلاً خوب نیست، دلتنگ عطر ت
یک بغل سیب...
◷
تاریخ انتشار: 1398/10/1 | ساعت: 16:00
با یک بغل سیب آمده امتاوسوسه ات کنم به عشقتوهمان "آدم" مورد علاقه ی منیلمس آغوشتمی ارزد به خروج از بهشتی کهحواهایشجز صراط مستقیمراه دیگری رانرفته اندولی منبی راهه می رومامافقطبا تو...
لعنت...
◷
تاریخ انتشار: 1398/10/1 | ساعت: 16:00
حوصله ی خواندن ندارم ... حوصله ی نوشتن هم ندارم ... این همه دلتنگی نه با خواندن کم میشود و نه با نوشتن ... دلم آغوش گرم میخواهد... آغوشی همیشگی و تا ابد ... گناه ... نـــــــــــــــه ... !