یک روز
◷
تاریخ انتشار: 1405/7/7 | ساعت: 17:10
یک روز..... یک روز، آنجایی که دست میکنی توی موهای مشکی اش توی فکر فرو میروی و به این می اندیشی کهتو موهای خرمایی روشن را بیشتر از این موها دوست داری...یک روز که برای بوسیدنش سرت را خم میکنی توی مغزت این فکر رژه میرود که بوسیدن زنی هم قد و قواره من باید جذاب تر باشد...یک روز آنجایی که خودت موهایش را ...
قهوه تلخ و شیرین
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/30 | ساعت: 22:33
سالها بعد هنگامی که در حال درست کردن قهوه هستیناگهان یاد کسی از ذهنت میگذرد! دیوانه ای از زمان گذشته در کوچه هایی پر از خاطره...اسمش را هنوز یادت هست، خنده اش، صدایش...یادت می آید که قهوه اش را تلخ میخورد، مثل خودت! و تو میان تلخی و شیرینی میمانی،انتخابت سخت میشود! دستت را میبری زیر چشم چپت،قطره را ...
من و دکتر
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/30 | ساعت: 22:33
سلام دکتر!: من خوابم نمیبره میشه بیام بشینم دوکلمه باهات حرف بزنم؟ درسته تو دکتری و من یه دیوونه.:؛ ولی مگه ما دیوونه ها دل نداریم. دکتر قربونت برم من که از اول دیوونه نبودم از اول که قرص نمیخوردم میخوردم؟ چرا اینجوری میکنی؟ دلت میسوزه؟ دلت نسوزع قربونت برم دلبر باید دلش بسوزه که منو اوردن اینجا بست...
دلم تنگ است
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/30 | ساعت: 22:33
دلم حیاط خانه قدیمی پدربزرگ را میخواهد...یک بعدازظهر تابستان باشد...باغچه ای آب دهیم...فرشی بیاندازیم روی ایوان بوی خاک و آب و گل ...صدای خنده همسایه ها را بشنویم و دلگرم باشیمکه این حوالی مردم هنوز هم قهقهه میزنندپدربزرگ بیاید و طالبی های خنک را یک به یک قاچ کندو ما بدون تمام ژست های روشنفکرانه با ...
مجازی
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/30 | ساعت: 22:33
برای نوشیدنِ یک چای با تو؛دیر رسیده ام... برای خندیدن با تو نان صبحانه را با تو قسمت کردن...و یا منتظر بودنت ؛پشتِ پنجره ی خانه دیر رسیدم....سهم من و تو از تمامِ جهان، یک قلبِ قرمزِ مجازی ، بیشتر نشد؛و یک درود و احسنت و سکوتِ خجالتی؛.. و شاید ؛چندخط یادگاری در پِیج هم که به اندازه ی عشقِ مابی صدا لا...
او... من
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/30 | ساعت: 22:33
او شعر را دوست داشت،خیالپردازی و سفر را… و من؟ من او را، با همهی هستیام، دوست داشتم!او شب را دوست داشت، آواز جیرجیرک و بغضِ شمعدانی را… و من؟ من تنها او را دوست داشتم، بیهیچ شرط و حصری! او موهای بافته را دوست داشت، عطر قهوه و سیگار را… و من؟ من، تنها و همیشه، او را دوست داشتم! او باران را دوست د...
پاییز که بیاد
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/30 | ساعت: 22:33
بذار پاییز برسه؛یه روزِ بارونی میام دنبالت. هودی هامونو بپوشیم و بزنیم بیرون رو پل میشینیم و با موزیک میخونیم :ببار ای نم نم باران ,زمین خشک را تر کن سرودِ زندگی سر کن ،دلم تنگه ، دلم تنگه.بعد دعوتت میکنم به یه کافه.یه قهوه داغ ، با کیک شکلاتی ،از اونا که دوست داری.چند ساعتی باهم به آرامش بر...
پاییز و مدرسه
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/30 | ساعت: 22:33
صدایم بزن ... پاییز در ڪوچہ پیچیدہ ! براے روز اول ، دفتر نقاشے برداشتہ ام ، یڪ دفتر شصت برگ و یڪے چهل برگ ؛زنگ آخر ورزش داشتہ باشیم، خوب است! صدایم بزن ؛ مدرسہ دیر مے شود .ڪتابهایم را جلد ڪردہ ام. از دفترهایم ، دہ صفحہ را خط ڪشے ڪردہ ام، بالاے صفحہ ها نوشتہ ام :بنام خدا ! مدرسہ ام دیر مے شود ... من ...
حال همه ما خوب است
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/30 | ساعت: 22:33
حال ما خوب است خوب... شبیهِ تمامِ بغضهایی که هنگام واکسن زدن به بازوی نحیفِ بچگیهایمان قورت دادیمو سری که چرخاندیم و مشتی که محکم گرفتیمو چشمی که بستیم که مثلا یعنی نمیترسیم! شبیهِ زخمِ عمیقِ زانویمان کهزیر شلوار خونین و خاکیمان پنهان کردیمو لنگ لنگان با تمامِ درد لبخند زدیمو دنبالِ گوشهی خلوت...
عطری آشنا
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/30 | ساعت: 22:33
چند روز دیگر،شاید چند ماه دیگر یا شاید هم چند سال دیگر، بالاخره هم را می بینیم و از کنار هم آرام می گذریم، من چشم هایم را می بندم تا مبادا نگاهم بلرزد،اما در لحظه گذشتن یکباره تمام وجودم می بویدت، عطری آشنا، عطر خنده هایت، عطر نگاهت، عطری لبریز از خاطرات خوب...تو می روی و من سرشار از عطر تو می مانم....
بدترین جای دلتنگی
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/30 | ساعت: 22:33
«بدترین جای دلتنگی آنجاست که ... دلت میخواهد برایش پیام بفرستی،اما یادت میآید که انتظاری برای پیام تو ندارد...گاهی آنقدر دلم هوایت را میکند که انگشتانم بیاختیار سمت نامت میروند.صفحهی چتت را باز میکنم، چند کلمه مینویسم،چند بار پاک میکنم و در آخر فقط به صفحه خیره میمانم.نه به این خاطر که حر...
دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده....!
◷
تاریخ انتشار: 1403/4/12 | ساعت: 23:02
مهم نبود که دستمال هایمان برای همیشه زیر درخت آلبالو گم می شد و کسی خبر نداشت،مهم نبود که گاهی وقت ها هیچکس نبود که بهمان بگوید خونه ی خاله از کدام طرف استو توی تنهایی بغض می کردیم و از خودمان می پرسیدیم از این طرفه یا از اون طرفه؟مهم نبود که تمام تابستان از استرس فراموشی جدول ضرب مجبور شده باشیم مد...
و گاهــــــــــــی....
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/25 | ساعت: 18:08
گاهی دل آدم چقدر تنگ میشودچقدر بیهوده میگیردچقدر از انسان بودن خودمان دلگیر میشویمآدمهایی را در خیابان می بینیم که مرگ برایشان لذت بخش استآدمهایی که فقط این زندگی یا این زنده بودن را تحمل می کنندخودشان و زندگیشان را پشت فضای مجازی لبخند مجازی حال مجازی و یک دنیای مجازی قایم کرده اندآدمهایی که هرکدام...
مــَردها...
◷
تاریخ انتشار: 1402/10/11 | ساعت: 17:52
گفتم : " مگر نگفتی مردها مقاومترند،دیرتر عاشق میشوند " ؟گفت : بله بله، البته که سخت عاشق میشوندو سخت هم فراموش میکنند !اصلا یکی از عجایب خلقتشان، همین عاشق شدنشان است !تو نمیدانیاین عشق با آنها چه می کند ...جنگ برایشان تفریح میشود و مرگ، طنزی دیدنی !پارادوکسِ جذابش هم اینجاست که با تمامِ غرور و اُبه...
تولــــــــــدم....
◷
تاریخ انتشار: 1402/9/22 | ساعت: 0:08
یه جمله از گاندی هست که میگه : هنوز هم نمیدانم هر سال که میگذرد یک سال به عمرم اضافه می شود یا یک سال از عمرم کم می شود!به نظر من عمر ما آدما، مثل یک ساعت شنی میمونه که قسمت بالا عمرباقیمانده و قسمت پایین سن ماست و مجموع این دو، کل عمر ما رو تشکیل میده. هر لحظه که میگذره از عمر باقیمانده مون کم میشه...
کاش...
◷
تاریخ انتشار: 1402/8/2 | ساعت: 12:31
کاش این همه نبودیکاش اصلا نمی بودیچرا من همه ی شهر را با تو قدم زدم؟ حالا یک جای رفتن برای خود نگذاشته ام باید از این شهر بروماین شهر بی تو مرا حبس می شودمن بیتو.....من نه تو را دارمنه خودم رانه خدا رانه حتی یک گوشه شهر که نباشی...کاش خراب شوند همه ایستگاههای متروهمه پیاده روهای این شهرکاش! تو که بر...
لحظه های زودگذر...
◷
تاریخ انتشار: 1402/6/4 | ساعت: 17:54
به یادم آمدروزهایی که با تو گذشتمثل مسافری که از پنجرههای قطارزیباییهای مسیر را میبیندچه دشوار استبه آن لحظهها رسیدن ودر آغوش کشیدنشانبیا جوانتر شویمبازگردیم وبیهوده غمگین باشیمدر لحظه های زودگذرتا ابد بمانیم« آن هنگام که در تاریکی ایستادمدستهایت را بر لبهایم گذاشتیبا تمام کینههایتگفتی دوستت دارم.»ح...
بهــــار...
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/11 | ساعت: 21:42
باید بهــــار اینجوری بگذرهیه خونه باشه با یه ایوون بزرگ؛لبه ایوون پر از گلدون هایی باشه که مادربزرگ عاشقشونه و صبح به صبح قبل بیدار شدن اهل خونه،قربون صدقشون میره و بهشون آب میدهیه حیاط پر از درخت باشه و یه حوض آبی تازه رنگ شده وسط حیاط که شبها، عکس ماه بیفته داخلش!یه تخت کنار ایوون زیر پنجره باشه ...
منــم همینطــور...
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/11 | ساعت: 21:42
وسط یه بازار شلوغ خیلی اتفاقی چشمامون بهم قفل شد... پلک نزد، پلک نزدم...هرچی نزدیک تر می شد زیباتر می شد... وقتی بهم رسید یه لبخند زد و گفت چقدر دلم برات تنگ شده بود ، نگاش کردم و گفتم منم همینطور! خوشحال شد.گفت چه دورانی بود! یادش بخیر، خیلی دوس دارم برگردم به اون روزا... سرم رو تکون دادم و گفتم من...
کـــــــــجایــی...؟
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/11 | ساعت: 21:42
امروز یک نفر برایم اشتباهی فرستاد:"کجایی ؟!"دلم هری فرو ریخت،مدتها بود منتظر شنیدن همین یک کلمه بودم!چه فرقی میکند کجای دنیا نشسته باشی؟!مهم این است که یک نفر هست که کجا بودن تو برایش مهم است!شاید آن یک نفر رویش نشود بگوید دلم برایت تنگ شدهو به جانم نق میزند بیا دیگر...و همهی این حرف را خلاصه کند در...