خرید بک لینک
یک روز..... یک روز، آنجایی که دست میکنی توی موهای مشکی اش توی فکر فرو میروی و به این می اندیشی کهتو موهای خرمایی روشن را بیشتر از این موها دوست داری...یک روز که برای بوسیدنش سرت را خم میکنی توی مغزت این فکر رژه میرود که بوسیدن زنی هم قد و قواره من باید جذاب تر باشد...یک روز آنجایی که خودت موهایش را میزنی زیر روسری،یک تصویر جلوی چشمتت می آید و جم نمیخورد؛ تصویر دختری که با نگاه کردن به تو میدانست که لابد یک تار موی ریخته روی پیشانیش که مردش اینجوری اخم کرده... یک روز که به دستان کشیده و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: سه شنبه 7 مهر 1405 ساعت: 17:10

سالها بعد هنگامی که در حال درست کردن قهوه هستیناگهان یاد کسی از ذهنت میگذرد! دیوانه ای از زمان گذشته در کوچه هایی پر از خاطره...اسمش را هنوز یادت هست، خنده اش، صدایش...یادت می آید که قهوه اش را تلخ میخورد، مثل خودت! و تو میان تلخی و شیرینی میمانی،انتخابت سخت میشود! دستت را میبری زیر چشم چپت،قطره را به آرامی میگیری و پاکش میکنی، لبخندی میزنی و مثل همیشه برایش شکر میریزی... همان لبخندت کافی ست برایم...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:33

سلام دکتر!: من خوابم نمیبره میشه بیام بشینم دوکلمه باهات حرف بزنم؟ درسته تو دکتری و من یه دیوونه.:؛ ولی مگه ما دیوونه ها دل نداریم. دکتر قربونت برم من که از اول دیوونه نبودم از اول که قرص نمیخوردم میخوردم؟ چرا اینجوری میکنی؟ دلت میسوزه؟ دلت نسوزع قربونت برم دلبر باید دلش بسوزه که منو اوردن اینجا بستری کردنم.دلبر من باهمه فرق داشت دکتر مغرور بودا ولی اخه همین غرورش جذابش میکرد بار اخری که دیدمش دستش تو دست اون دختر خوشگله بودنگاش کردم از دور مثل همیشه خوشتیپ کرده بود گریه نمیکنما دکتر امروز عصرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:33

دلم حیاط خانه قدیمی پدربزرگ را میخواهد...یک بعدازظهر تابستان باشد...باغچه ای آب دهیم...فرشی بیاندازیم روی ایوان بوی خاک و آب و گل ...صدای خنده همسایه ها را بشنویم و دلگرم باشیمکه این حوالی مردم هنوز هم قهقهه میزنندپدربزرگ بیاید و طالبی های خنک را یک به یک قاچ کندو ما بدون تمام ژست های روشنفکرانه با دست یکی یکی برداریمو از عطر خوشش لذت ببریم دلم آن روزهایی را میخواهدکه وقتی کنار هم می نشستیم هیچ کداممان در بند گوشی های همراهمان نبودیمصحبت از تکنولوژی های به روز و عکس های فیس بوکی دوستان نبودآن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:33

برای نوشیدنِ یک چای با تو؛دیر رسیده ام... برای خندیدن با تو نان صبحانه را با تو قسمت کردن...و یا منتظر بودنت ؛پشتِ پنجره ی خانه دیر رسیدم....سهم من و تو از تمامِ جهان، یک قلبِ قرمزِ مجازی ، بیشتر نشد؛و یک درود و احسنت و سکوتِ خجالتی؛.. و شاید ؛چندخط یادگاری در پِیج هم که به اندازه ی عشقِ مابی صدا لایک می خورَد و از یاد می رود...امید را ببین! دیدنی ست...و در روز جاری برای ما عزیز؛ روزِ دیگری است...بی فضای مجازی؛کمی مهربان باش!بی فضای مجازی؛دوستت دارم..... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:33

او شعر را دوست داشت،خیال‌پردازی و سفر را… و من؟ من او را، با همه‌ی هستی‌ام، دوست داشتم!او شب را دوست داشت، آواز جیرجیرک و بغضِ شمعدانی را… و من؟ من تنها او را دوست داشتم، بی‌هیچ شرط و حصری! او موهای بافته را دوست داشت، عطر قهوه و سیگار را… و من؟ من، تنها و همیشه، او را دوست داشتم! او باران را دوست داشت، پاییز را و رنگین‌کمان را… و من؟من، عاشقانه‌تر از هر چیز، عاشق او بودم!من… او را دوست داشتم، او را… بی‌اتمام دوست داشتم! و او؟ شنیدن این جمله، تنها لبخندش را طلب می‌کرد… ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:33

بذار پاییز‌ برسه؛یه روزِ بارونی میام دنبالت‌. هودی هامونو‌ بپوشیم‌ و بزنیم‌ بیرون رو پل می‌شینیم‌ و با موزیک می‌خونیم :ببار ای نم نم باران ,زمین خشک را تر کن سرودِ زندگی سر کن ،دلم تنگه ، دلم تنگه.بعد دعوتت میکنم به یه کافه.یه قهوه داغ ، با کیک شکلاتی ،از اونا که دوست داری.چند ساعتی باهم به آرامش برسیم. هیچ چیز اضافه ای نباشه،فقط بارون باشه ، قهوه باشه ،کتاب باشه ، موزیک باشه ، من باشم ، تو باشِی...... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:33

صدایم بزن ... پاییز در ڪوچہ پیچیدہ ! براے روز اول ، دفتر نقاشے برداشتہ ام ، یڪ دفتر شصت برگ و یڪے چهل برگ ؛زنگ آخر ورزش داشتہ باشیم، خوب است! صدایم بزن ؛ مدرسہ دیر مے شود .ڪتابهایم را جلد ڪردہ ام. از دفترهایم ، دہ صفحہ را خط ڪشے ڪردہ ام، بالاے صفحہ ها نوشتہ ام :بنام خدا ! مدرسہ ام دیر مے شود ... من تمام زنگهاے تفریح را ، تمام مشق هاے از هر ڪلمہ دہ خط را ،تمام مسالہ هاے حساب و هندسہ را ، از بر شدہ ام ! صدایم بزن !بپرس : آهاے فلانے ! مے آیے بہ مدرسہ ؟!بیایم . برویم ! رفیق ؛توے راہ «شیرینے قلم» بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:33

حال ما خوب است خوب... شبیهِ تمامِ بغض‌هایی که هنگام واکسن زدن به بازوی نحیفِ بچگی‌هایمان قورت‌ دادیمو سری که چرخاندیم و مشتی که محکم گرفتیمو چشمی که بستیم که مثلا یعنی نمی‌ترسیم! شبیهِ زخمِ عمیقِ زانویمان کهزیر شلوار خونین و خاکیمان پنهان کردیمو لنگ‌ لنگان با تمامِ درد لبخند زدیمو دنبالِ گوشه‌ی خلوتی برای جیغ‌کشیدن گشتیم ... ما خوبیم... همین که بد نیستیم ؛ خوبیم ... همین که می‌خندیم راه می‌رویم و ادامه می‌دهیم ..یعنی خوبیم ؛ خیلی‌ خوب .... .ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:33

چند روز دیگر،

شاید چند ماه دیگر یا شاید هم چند سال دیگر،

عطری آشنا...

بالاخره هم را می بینیم و از کنار هم آرام می گذریم،

من چشم هایم را می بندم تا مبادا نگاهم بلرزد،

اما در لحظه گذشتن یکباره تمام وجودم می بویدت،

عطری آشنا، عطر خنده هایت، عطر نگاهت،

عطری لبریز از خاطرات خوب...

تو می روی و من سرشار از عطر تو می مانم.

گیریم که نگاه، گناه باشد، بوییدن که گناهی ندارد،

دارد؟؟؟؟؟

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:33

«بدترین جای دلتنگی آنجاست که ... دلت می‌خواهد برایش پیام بفرستی،اما یادت می‌آید که انتظاری برای پیام تو ندارد...گاهی آن‌قدر دلم هوایت را می‌کند که انگشتانم بی‌اختیار سمت نامت می‌روند.صفحه‌ی چتت را باز می‌کنم، چند کلمه می‌نویسم،چند بار پاک می‌کنم و در آخر فقط به صفحه خیره می‌مانم.نه به این خاطر که حرفی برای گفتن ندارم؛ اتفاقاً هزار حرف نگفته در دلم مانده است.اما چه فایده وقتی آدمی که دلتنگش هستی، دیگر دلتنگ تو نیست؟دلم می‌خواهد بپرسم حالت چطور است، بگویم در زمان حاضر هم بی‌دلیل یادت افتادم،بگویادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:33

مهم نبود که دستمال هایمان برای همیشه زیر درخت آلبالو گم می شد و کسی خبر نداشت،مهم نبود که گاهی وقت ها هیچکس نبود که بهمان بگوید خونه ی خاله از کدام طرف استو توی تنهایی بغض می کردیم و از خودمان می پرسیدیم از این طرفه یا از اون طرفه؟مهم نبود که تمام تابستان از استرس فراموشی جدول ضرب مجبور شده باشیم مدام با خودمان خانه ی هشت و نه را تکرار کنیم و برای کفتر های خانه ی عمه نزهت دانه بپاشیم. مهم نبود که نمی توانستیم مژه هایمان را از چشم هایمان بیرون بیاوریم و مادر بزرگ گوشه ی چادر نمازش را فوت می کرد و می گذاشت روی چشم هایمان تا گریه ها بند بگیرند...مهم روزهای شادی بود که دست هایمان را حلقه می کردیم و ایمان داشتیم عمو زنجیر باف، با صداهای ما زنجیرش را از پشت کوه می آورد! روزهایی که ستاره و کارت های صد آفرین لای دفترمان بیشتر می شد و اسممان جزو خوب های روی تخته سیاه بود. روزهایی که می دانستیم خدای تابستان و گیلاس های باغ خانجون، خدای زمستان و سینه پهلو کردن کنار شربت های دیفن هیدرامین هم هست! روزهایی که بدو بدو از مدرسه می امدیم، بندکفشهایمان را با عجله باز میکردیمو با ولع ماکارونی های قد دراز مامان را نوش جان می کردیم.آرزوهایمان بر آورده شد. بزرگ شدیم. کلاس سوممان تمام شد،جدول ضرب را فراموش نکردیم! یاد گرفتیم مثل فرزند آقای هاشمی منظم باشیم، یادگرفتیم با خودکار بنویسیم و بابت نمره ی هفده نزنیم زیر گریه!یاد گرفتیم دوست های صمیمی ما همیشه برای ما نمی مانند و یک روز می شود که توی موسسه ی زبان،با یکی دیگه دوست شوند. یاد گرفتیم یک روزهایی، باید نان و پنیر و گردویی که توی کیفمان هست را تنهایی بخوریم، و زمانی که تمام هم نیمکتی های دوران دبستانمان پزشک می شوند بابت شاعر شدنمان و کارمندی که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 23:02

گاهی دل آدم چقدر تنگ میشودچقدر بیهوده میگیردچقدر از انسان بودن خودمان دلگیر میشویمآدمهایی را در خیابان می بینیم که مرگ برایشان لذت بخش استآدمهایی که فقط این زندگی یا این زنده بودن را تحمل می کنندخودشان و زندگیشان را پشت فضای مجازی لبخند مجازی حال مجازی و یک دنیای مجازی قایم کرده اندآدمهایی که هرکدام یک دلیل برای ادامه این زندگی بیاوری مسخره ات می کننداما خودشان هم به ادامه زندگی محکومندیعنی همه ما محکومیم و باید ادامه بدهیمو گاهی چقدر دل آدم تنگ می شود.. [ پنجشنبه دهم خرداد ۱۴۰۳ ] [ 10:22 ] [ وحـــــــــــید ] [ ] ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 18:08

گفتم : " مگر نگفتی مردها مقاومترند،دیرتر عاشق میشوند " ؟گفت : بله بله، البته که سخت عاشق میشوندو سخت هم فراموش میکنند !اصلا یکی از عجایب خلقتشان، همین عاشق شدنشان است !تو نمیدانیاین عشق با آنها چه می کند ...جنگ برایشان تفریح میشود و مرگ، طنزی دیدنی !پارادوکسِ جذابش هم اینجاست که با تمامِ غرور و اُبهتشان،در برابرِ این عشق زانو میزنند !خوب گوش کن !یک چیز میگویم آویزهی گوشت کن دخترجان:مبادا آنها را ساده فرض کنی !مردها حافظهی خیلی قویی دارند،ممکن است موعدِ قسطشان را فراموش کنند،اما عطرِ موهایِ عشقشان را هرگز ! [ یکشنبه دهم دی ۱۴۰۲ ] [ 9:28 ] [ وحـــــــــــید ] [ ] ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1402 ساعت: 17:52

یه جمله از گاندی هست که میگه : هنوز هم نمیدانم هر سال که میگذرد یک سال به عمرم اضافه می شود یا یک سال از عمرم کم می شود!به نظر من عمر ما آدما، مثل یک ساعت شنی میمونه که قسمت بالا عمرباقیمانده و قسمت پایین سن ماست و مجموع این دو، کل عمر ما رو تشکیل میده. هر لحظه که میگذره از عمر باقیمانده مون کم میشه و به سنمون اضافه میشه... ما سنمون رو درک میکنیم و میتونیم حساب کنیم چقدره ولی از عمر باقیمانده مون هیچ خبری نداریم:) و همین قسمت تلخ ماجراست...هرسال موقع تولدمون میبینیم که یک سال به سنمون اضافه شده :) ولی نمیدونیم و حتی نمیتونیم بفهمیم که ده سال، یک سال، ده ماه، یک ماه و یا حتی یک روز دیگه از عمرمون باقیمانده یا ن :)به هر حال ما گذشته را میتونیم به یاد بیاریم اما نمیتونیم کاری براش انجام بدیم . برای آینده هم حتی نمیدونیم چقدر فرصت زندگی داریم:)فقط ای کاش این چند صباح که از عمرمون باقی مانده خوب بگذره و پیش برهبماند به یادگار: 13 آذر 1402 [ دوشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۲ ] [ 16:0 ] [ وحـــــــــــید ] [ ] ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1402 ساعت: 0:08

صفحه بندی